دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
آیزایا برلین
مقالهای از آیزایا برلین، اندیشمند بزرگ قرن بیستم، دربارهء سفرهایش به روسیه در سالهای 1945 و 1956 و آشنایی و روابط دوستانهاش با دو شاعر برجستهء روس، بوریس پاسترناک و آنا آخماتووا. این مقاله به دلیل طولانی بودن به شش بخش تقسیم شده است.(بخش اول)
دربارۀ نویسندهآیزایا برلین، یکی از متفکران برجستۀ قرن بیستم، سال 1909 در خانوادهای یهودی در ریگا – پایتخت لاتویا (لتونی)- که آن زمان جمهوری مستقلی بود، به دنیا آمد. پس از آغاز جنگ جهانی اول، هنگامی که آیزایا شش سالی بیش نداشت، با نزدیک شدن نیروهای آلمانی به ریگا، خانوادۀ برلین به پتروگراد – پایتخت روسیۀ تزاری- نقل مکان کرد. دو سال بعد، انقلاب اکتبر، حکومت شوراها را در روسیه به روی کار آورد. خانوادۀ برلین اندکی بعد اجازۀ بازگشت به لاتویا را یافت، اما پدر که تاجر موفقی بود و آیندۀ روشنی در منطقه نمیدید، در 1921 تصمیم گرفت به انگلستان مهاجرت کند تا بتواند فرزندان خردسالش را به دوراز تلاطم و غوغای انقلابی به عرصه برساند. بنابراین انگلستان وطن دوم آیزایا شد و در آنجا با ملیت و فرهنگ انگلیسی به بار آمد. در 1932 از دانشگاه آکسفورد در رشتۀ فلسفه فارغالتحصیل شد و تا 1940 در همانجا به تدریس مشغول بود.

آیزایا برلین، 1997
در سال 1941 وزارت اطلاعات وی را به نیویورک فرستاد و از 1942 به استخدام وزارت خارجه در آمد. یکی از علل رفتن او به آمریکا این بود که قصد داشت به اتفاق دوست دیگری به روسیه سفر کند، اما با فروزان شدن آتش جنگ جهانی، سفر روسیه لغو شد و خانواده و دوستان توصیه کردند برلین در آمریکا بماند. پس، از 1942 در سفارت انگلیس در واشینگتن به کار پرداخت، و گزارشهایی مرتب به لندن میفرستاد که معروف است مورد توجه وینستون چرچیل قرار گرفته بودند . مجموعهای از این گزارشها در 1981 به چاپ رسیده است.
پس از خاتمۀ جنگ، وزارت خارجه مأموریت موقتی در سفارت مسکو به او محول کرد. آرزوی دیرین برلین سرانجام جامۀ عمل پوشید. مأموریت او تهیۀ گزارش مفصلی بود دربارۀ چشم انداز روابط انگلیس و شوروی در سالهای پس از جنگ. دیدار از روسیه، که وی آن را وطن اول خود میدانست، سخت به وجد و هیجانش آورد. چهار ماهی که برلین (از سپتامبر 1945 تا ژانويۀ 1946) در مسکو و لنینگراد گذراند، احتمالاً مهمترین دورۀ زندگیاش بود، زیرا سرانجام نویسندگان و متفکران همسنخ خود را بازیافته بود، و تازه با حیرت تمام در مییافت که چقدر "روس" مانده است؛ درست مانند نویسندگان و هنرمندانی که در آنجا با آنها آشنا شد.
همان شب اول، در مسکو، در یک مهمانی رسمی با عدۀ زیادی ازاهل قلم آشنایی یافت؛ از جمله آلکساندر تایروف، کارگردان نامدار تئاتر تجربی، که به او گفت نه تنها لهجهاش بلکه طرز تفکرش هم "کاملاً روسی" مانده است.
هنری هاردی، ویراستار آثار برلین، دربارۀ او گفته است: " برلین یکی از بزرگترین متفکران لیبرال قرن بیستم و یکی از برجستهترین مردان زمانهاش بود. فیلسوف، نظریهپرداز علوم سیاسی و مورخ اندیشهها بود؛ مردی بود با نوعی قدرت فوقالعادۀ فکری که میتوانست گسترۀ وسیعی از امیدها، آرزوها و انگیزههای انسانی را درک کند، و از زندگی چندان لذت میبُرد که کمتر در کسی دیگر دیدهام."
اما دو دیدار مهم این دورۀ کوتاه اقامت در روسیه، آشنایی و دوستی با آنا آخماتووا و بوریس پاسترناک بود، و نوشتهای که اینجا میخوانید شرح این دیدارها است که برلین در سال 1980، یعنی سی و پنج سالی پس از آن سفر برکاغذ آورده است.
روایت کوتاهتری از این مطلب به ویرایش هنری هاردی، به ترجمۀ همین قلم اما از منبعی دیگر، چند سال پیش، در یکی از دفترهای "کانون نویسندگان ایران در تبعید" چاپ شده است، و این متن کامل مقاله است که از کتاب زیر برگرفته شده است:
Personal Impressions
By Isaiah Berlin, Edited by Henry Hardy,
Princeton University Press, 2001
« هر کوششی در فراهم آوردن خاطراتی منسجم، منجر به تحریف میشود. حافظۀ انسان اصولاً قادر به یادآوری همه چیز به ترتیب وقوع آنها نیست. نامه ها و یادداشتها هم غالباً گمراه کننده هستند.»
آنا آخماتووا
توضیح مؤلف :
من هرگز نه خاطره نویسی کرده ام و نه یادداشت برداشته ام، و این گزارش را صرفاً با استفاده از حافظه به روی کاغذ آورده ام. گاه برخی از قسمتها را در سی و اندی سال گذشته آنقدر برای دوستان نقل کردهام که بهتر در حافظهام نقش بستهاند. نیک آگاهم که حافظه، و بخصوص حافظۀ این نگارنده، همواره شاهد معتبری بر حقایق و وقایع، و بخصوص مکالماتی که گاه در این نوشته نقل کردهام، نیست. تنها داعیهای که دارم آن است که واقعیات را تا آنجا که به خاطر می آورم بدقت ضبط کردهام. اگر اسناد و شواهدی یافت شود که بر مبنای آنها تعدیل و تصحیحاتی در این گزارش ضرورت یابد، مایۀ خوشوقتی نگارنده خواهد بود.
I
در تابستان 1945 در سفارت بریتانیا در واشینگتن به یک کار موقت دفتری اشتغال داشتم که مأموریتی به من واگذار شد تا چند ماهی محض کمک به پرسنل سفارت مسکو به روسیه بروم، ظاهراً به این دلیل که کمبود کارمند داشتند، و از آنجا که من روسی میدانستم و در جریان کنفرانس سانفرانسیسکو (و مدتها پیش از آن هم) چیزهایی دربارۀ برخوردهای رسمی و غیر رسمی آمریکاییها نسبت به اتحاد شوروی آموخته بودم، میتوانستم این جای خالی را پر کنم تا حوالی سال نو، و رسیدن یک کارمند حرفهایتر. جنگ به پایان رسیده بود. متفقین، پس از پیروزی در جنگ، سعی کرده بودند در کنفرانس پوتسدام با هم کنار بیایند. با اینکه برخی گروهها در غرب چشمانداز غمافزایی تصویر میکردند، حال و هوای کلی در محافل واشینگتن و لندن، با قید احتیاط، خوشبینانه بود؛ حال آنکه میان مردم عادی و اهل مطبوعات، امیدبخشتر و حتی پرشورتر به نظر میرسید: رشادت بیمانند و فداکاریهای حیرتانگیز مردان و زنان شوروی در جنگ علیه ارتش هیتلری، موج عظیمی از همدردی و همدلی را با این کشور به وجود آورده بود که، در نیمۀ دوم سال 1945 ، صدای بسیاری از منتقدان نظام شوروی و روشهای آن را خفه کرده بود. برعکس، بسیاری بر آن بودند که بایستی زمینۀ تفاهم و همکاری متقابل را به طور وسیع فراهم ساخت. حسن نیتِ دو جانبۀ میان شوروی و بریتانیا نقل همۀ مجالس بود و در چنین فصل مطلوبی بود که من عازم مسکو شدم. از سال 1920 ( که یازده سالی بیش نداشتم) و پس از مهاجرت خانوادهام، به روسیه برنگشته بودم و مسکو را هرگزندیده بودم. اوایل پاییز بود. در سفارتخانه میزی در قسمت بایگانی به من دادند و هر نوع کار دفتری به من ارجاع میشد انجام میدادم. هر روز صبح برای کار در سفارتخانه به آنجا میرفتم. اما تنها وظیفهای که رسماً به من محول شده بود خواندن روزنامهها و مجلههای شوروی بود و خلاصه کردن مطالب آنها و جمعبندی و تفسیری دربارۀ محتوایشان. آن هم کار چندان شاقی نبود، زیرا مطبوعات شوروی در مقایسه با غرب، محتویاتی بیرنگ و بو، تکراری و قابل پیشبینی داشتند و واقعیات و تبلیغات عملاً در همۀ آنها یکسان بود. در نتیجه وقت زیادی روی دستم میماند که آن را صرف دیدار از موزهها، ساختمانها و مکانهای تاریخی و تئاترها و کتابفروشیها میکردم. کاری هم اگر نبود، فقط در خیابانها قدم میزدم. اما بر خلاف بسیاری از خارجیها، یا کلاً مسافران غیرکمونیستِ کشورهای غربی، اقبال شگفتانگیز دیدار با عدهای از نویسندگان روس نصیبم گردید که دست کم دو نفرشان از نوابغ دوران بودند. لیکن پیش از آنکه به این دیدارها بپردازم، لازم است شرح مختصری به دست دهم از آنچه که در عرصۀ ادب و هنر در مسکو و لنینگراد گذشته بود و طی پانزده هفتهای که من در اتحاد شوروی بسر بردم بر من معلوم گردید. شکوفایی شگفت انگیز شعر روسی که در دهۀ 1890 آغاز شده بود، بسیاری تجربههای بیباکانه و خلاق و بس توانمند در همۀ عرصههای هنر در سالهای آغازین قرن بیستم، جریانهای اصلی در بستر جنبشهای نوین، و همچنین جنبشهای سمبولیسم، پُستامپرسیونیسم، کوبیسم، آبستره، اکسپرسیونیسم، فوتوریسم، سوپریماتیسم و کنستروکتیویسم در نقاشی و مجسمهسازی؛ و شاخهها و هموندیهای متعدد آنها در ادبیات، و نیز آکمه ایسم، اگو فوتوریسم و کوبو فوتوریسم، ایماژیسم، حسیات پردازی در شعر؛ رئالیسم و آنتی رئالیسم در تئاتر و باله، ملغمهای چنین پُردامنه که نه جنگ توانست جلودارش گردد و نه انقلاب، همچنان قادر به بر کشیدن سَرزندگی و الهام از چشمانداز یک جهان نوین بود. علیرغم سلیقۀ هنری محافظه کارانۀ بیشتر رهبران بلشویک، هر آنچه که میشد سیلی جانانهای بر چهرۀ سلیقۀ بورژوآیی به حساب آورد اصولاً تأیید و تشویق می شد؛ و این بود که راهی گشوده شد بر فوران عظیمی از بیانیههای پرشور، و تجربههای بی پروا، بحثانگیز و غالباً آکنده از استعدادهای چشمگیر در همۀ عرصههای هنر و نقد، که اندک مدتی بعد، تأثیر بسزایی بر جهان غرب بر جای نهاد. از جملۀ اصیلترین شاعران که آثارشان از تندباد انقلاب جان به در برد میتوان آلکساندر بلوک، ویاچسلاو ایوانوف، آندری بِلی و والری بروسوف را نام برد، و از نسل بعد: مایاکووسکی، پاسترناک، ولیمیر خلبنیکوف، یوسیپ ماندلشتام و آنا آخماتووا؛ از نقاشان: بنوآ، روریخ، سوموف، باکست، لاریونوف، گونچارووا، کاندینسکی، شاگال، سوتین، کلییون، مالهویچ، تاتلین، لیسینسکی؛ از مجسمه سازان: آرخیپنکو، گابو، پوسنر، لیپشیتز، زادکین؛ و از کارگردانان تآتر و سینما: مهیرهولد، واختانگوف، تایروف، آیزنشتاین، و پودوفکین؛ و از رماننویسان: آلکسی تولستوی، ایزاک بابل و پیلنیاک در غرب آوازۀ بسیار یافتند. اینها قلههای تکافتادهای نبودند بلکه در احاطۀ رشتهای تپه و ماهور قرار داشتند. در روسیۀ دهۀ 1920 رستاخیز راستینی جریان داشت که از چشمانداز هنری سایر کشورها بس متفاوت بود. همپیوندیهای بسیاری میان رماننویسان و شاعران و نقاشان و منتقدان و مورخان و دانشمندان به وقوع پیوست که منحنی رو به بالای شگفت انگیزی در تمدن اروپا بشمار می رفت. آشکار بود که چنین حرکت خوبی نمیتوانست مدت زیادی طول بکشد. پیامدهای سیاسی ویرانی ناشی از جنگ جهانی و جنگ داخلی، و قحطی و نابودی نضاممند آدمها و مؤسسات به وسیلۀ استبداد، شرایطی را که موجب خلاقیت آزاد شاعران و هنرمندان میشد خاتمه داد. پس از یک دورۀ نسبتاً راحت در سالهای "مشی اقتصادی نوین" آیین مارکسیستی چنان قدرتی پیدا کرد که توانست در برابر این حرکتهای تشکلنایافتۀ انقلابی قد علم کند و اواخر دهۀ بیست از پایشان در آورد. حزب خواهان هنرِ جمعی/اشتراکی پرولتاریایی شد؛ آورباخ ِ منتقد در رأس گروهی از مارکسیستهای خشکه متعصب قرار گرفت و تهاجمی آغاز نمود بر علیه آنچه که جواز لگام گسیختۀ انفرادی ِ ادبی توصیف میکردند؛ یا انگِ فرمالیسم و زیباشناسیگرایی ِ منحط و سجده بر آستان غرب زدن و مخالفت با جریان ِ اشتراکی ِ سوسیالیستی بر آن میزدند. تعقیب و بازداشت و تصفیه آغاز شد؛ اما از آنجا که همیشه نمیشد طرفِ بَرنده را پیشبینی کرد، این هم برای مدتی باعث و بانی هیجاناتِ شومی در حیاتِ ادبی گردید. سرانجام، در آغاز دهۀ سی، استالین تصمیم گرفت این منازعات سیاسی/ادبی را، که چیزی جز اتلاف وقت و توان نمیدانست، خاتمه دهد. متعصبان چپگرا مشمول تصفیه شدند. دیگر سخنی از فرهنگ پرولتری یا آفرینش و نقد اشتراکی، و نه حتی از مخالفان غیرکنفورمیستِ آن به میان نیامد. در 1934 حزب - از طریق تشکیلات نو پای "اتحادیۀ نویسندگان"- کنترل مستقیم فعالیتهای ادبی را بر عهده گرفت. به عبارت دیگر، دستگاه دولت بر همۀ عرصههای فرهنگ و هنر چیرگی یافت و نَفَس ِ مرگ بر تمامی پیکر آنها دمید: نه بحث و جدلی، نه آشفتن اذهان مردم؛ هدفِ آنها صرفا اقتصادی، فنی و آموزشی بود، چرا که میخواستند به جایی برسند که در زمینۀ دستاوردهای مادی به پای دشمن – بخوان: جهان سرمایه داری- برسند و آن را پشت سر بگذارند. اگر میبایست تودۀ عظیم کارگران و کشاورزان ِ بیسواد به جامعۀ نوینی بدل شود که از حیث نظامی و فنی شکستناپذیر باشد، وقت را میباید غنیمت شمرد. نظام جدید انقلابی در احاطۀ جهان متخاصمی بود که قصد متلاشی کردن آن را داشت. هشیاری در جبهۀ سیاسی، فرصتی برای فرهنگ متعالی و مجادله باقی نمیگذاشت، و یا نگرانی برای آزادیهای مدنی و حقوق اساسی بشر. مقامات رسمی میبایست سازها را کوک کنند، و نویسندگان و هنرمندان، که اهمیت حضورشان هرگز انکار یا تکذیب نمیشد، به آهنگ آنها به رقص در آیند. برخی با زمانه هماهنگ شدند، و برخی دیگر تن ندادند؛ اما در هر دو مورد، شدت و ضعف محسوسی وجود داشت. برخی بر آن بودند که قیمومیتِ دولت ستمگرانه است، و عدهای دیگر پذیرای آن شدند و حتی مقدم آن را گرامی داشتند، زیرا به خود – و به یکدیگر – میگفتند مقام و منزلتی به آنان میدهد که غربِ بیفرهنگ و بیتفاوت از آنان دریغ داشته است. در 1932 آثار و نشانههایی از آسانگیری به چشم میخورد، اما خبری از آن نشد. سپس دهشت نهایی سر رسید: تصفیۀ بزرگ، که پیشاهنگ آن، سرکوبِ متعاقبِ قتل کیروف در سال 1934 بود و محاکمههای سیاسی نمایشی، که اوج آن در دوران ترور یژوفی 1937-38 به منصۀ ظهور رسید: همانا کشتار وحشیانه و همگانی افراد و گروهها، و سپس خلقها. تا زمانی که گورکی با حیثیت و نفوذی که بر حزب و کشور داشت زنده بود، حضور او یحتمل تأثیرتعدیلکنندهای بر اوضاع داشت. مایاکووسکی، که شهرت و اعتبارش به مثابۀ "صدای انقلاب" کم و بیش به گورکی پهلو میزد، در 1930 خودکشی کرده بود؛ و گورکی شش سال پس از او درگذشت. اندک زمانی بعد مهیرهولد، ماندلشتام، بابل، پیلنیاک، کلویف، میرسکی که منتقد ذینفوذی بود، و دو شاعر نامدار گرجی – یاشویلی و تابیدزه – دستگیر و کشته شدند. و اینها فقط مشهورترین ِ آنان هستند. چند سال بعد، در 1941 ، شاعرۀ بزرگ، مارینا تسهوهتایهوا ، که اندک مدتی پیش از پاریس برگشته بود، دست به خودکشی زد. فعالیتهای خبرچینها و شاهدان ِ دروغین، همۀ رکوردهای پیشین را در هم شکست؛ حتی خودمحکومسازیها ، اعترافهای کاذب و بس نامحتمل، تسلیم شدن در برابر مقامات و یا همکاری داوطلبانه با آنها معمولاً به مرگ آنان که مُهر نابودی بر پیشانیشان خورده بود میانجامید. برای بقیه، خاطراتی دردناک و حقارتآمیز بر جای ماند که بسیاری از جان بهدربردگان ِ "دورۀ ترور" هرگز نتوانستند شانه از زیر بار آن خالی کنند.
معتبرترین و دلآزارندهترین گزارشها دربارۀ زندگی روشنفکران در این سالهای جنایتبار را که در تاریخ روسیه نه نخستین بوده و نه یحتمل آخرین خواهد بود، میتوان در کتابهای خاطراتِ نادژدا ماندلشتام و لیدیا چوکووسکایا، و در رسانهای متفاوت، در شعر یادواره (Requiem) اثر آنا آخماتووا یافت. شمار نویسندگان و هنرمندانی که به تبعید فرستاده شدند و یا به قتل رسیدند چندان زیاد بود که در 1939 ادبیات و هنر و اندیشۀ روس به منطقهای میمانست که دچار بمباران شده و فقط چند ساختمان شکوهمند هنوز نسبتاً دست نخورده اما تک و تنها و برهنه در زمینهای از خیابانهای ویران و متروک برجای مانده بودند. سرانجام هنگامی رسید که استالین این دورۀ سیاه را پایان داد: فضایی برای نفس کشیدن در پی آمد، و آثار کلاسیک قرن نوزدهم دوباره مورد مهر و احترام قرار گرفتند و نامهای قدیمی خیابانها جایگزین اسامی انقلابی شدند. دورۀ نقاهت، اما، در زمینۀ هنرهای آفرینشی و انتقادی چندان نپایید.
پس از آن، تهاجم آلمان شروع شد، و تصویر مجدداًٌ تغییر یافت. نویسندگان برجستهای که از تصفیۀ بزرگ جان سالم در برده و هنوز صورت انسانی خود را حفظ کرده بودند، موج عظیم احساسات وطنپرستانه را شورمندانه پاسخ گفتند. ذرهای حقیقت به ادبیات بازگشت: شعرهایی دربارۀ جنگ، و نه هم فقط از خامۀ پاسترناک و آخماتووا، از احساس و عاطفهای عمیق سرچشمه گرفت. در روزهایی که همۀ روسها در چنبرۀ مّدِ عظیم "وحدت ملی" گرفتار شده بودند، و حس تراژیک اما الهامبخش و رهاییبخشی آکنده از مقاومت وطنپرستانه و شهادت قهرمانانه جایگزین کابوس تصفیهها شده بودند، نویسندگان پیر و جوان، که این حس و حال را بیان می کرند، بخصوص آنان که رگهای از شعریتِ راستین در جان خود داشتند، معبود همگان شده بودند. پدیدهای شگرف ظهور کرد: شاعرانی که مغضوب دستگاه واقع شده بودند و در نتیجه آثارشان به ندرت و با تیراژ بسیار کم به چاپ میرسید، نامههایی از سربازان از جبهههای جنگ دریافت میکردند که غالباً بیتهایی از اشعار شخصی و غیر سیاسی آنان در آنها نقل شده بود. از بسیاری از دوستان شنیدم که شعرهای بلوک، بروسوف، سولوگوب، یسه نین، تسهوهتایهوا و مایاکووسکی را سربازان و افسران و حتی کمیسارهای سیاسی بیشتر میخواندند و به حافظه میسپردند و نقل میکردند. آخماتووا و پاسترناک که مدت درازی در یک نوع تبعید داخلی بسر میبُردند، تعداد بسیاری نامه از جبههها به دستشان میرسید که ابیاتی از شعرهای چاپ شده و چاپ نشدهشان، که غالباً به صورت دستنویس و مخفیانه تکثیر شده بودند، در آنها نقل شده بود. سربازها درخواست امضاء میکردند، دربارۀ صحت و سقم شعرها پرسشهایی مطرح میکردند، و نظر نویسنده را دربارۀ این یا آن مسئله جویا میشدند. سرانجام کار به جایی رسید که رهبران حزب نیز تحت تأثیر قرار گرفتند: بوروکراتهای عرصۀ ادب دریافته بودند که چنین نویسندگانی "آوای میهن پرستانه"ای دارند که ممکن است روزی حکومت هم بدان افتخار کند، پس بایستی آنان را قدر گذاشت، در نتیجه شأن و امنیت شخصی این شاعران بطور چشمگیری بهبود یافت.
در سالهای بلافاصله پس از جنگ، و همچنین تا پایان عمر، برجستهترین نویسندگان ِ مسنتر در وضع غریبی قرار داشتند، بدین معنی که در آن واحد از طرفی مورد پرستش خوانندگانشان بودند، و از طرف دیگر دستگاه آنان را گاه با احترام و گاه با سوءظن تحمل میکرد: پارناس کوچکی که کوچکترو کوچکتر میشود و تنها عشق و ستایش جوانان است که بر پایش نگاه میدارد. در روسیۀ پیش از انقلاب، شعرخوانی شاعران در مجالس، و همچنین دکلمه در ضیافتها و مجامع خصوصی، رواج بسیار داشت؛ آنچه که تازگی داشت واقعیتی بود که پاسترناک و آخماتووا – هر دو – برایم تعریف کردند، و آن اینکه وقتی در برابر جمع کثیری که تالارهای عمومی را گوش تا گوش پُر کرده بودند شعر میخواندند، و گاه مکثی میکردند تا کلمهای را به یاد بیاورند، همواره عدۀ بسیاری از حضاربه پا میخواستند تا بیدرنگ کلمه یا بیت مورد نظر را از اشعار چاپ شده یا چاپ نشده (که به هر حال در دسترس همگان نبود) به صدای بلند بخوانند و حافظۀ شاعر را یاری کنند. هیچ نویسندهای نمیتوانست از این اصیلترین نوع ستایش متأثر نگردد و جان تازه نگیرد. آنها میدانستند که دارای مقام و موقع یگانهای هستند، و این توجه راستین، چیزی بود که احتمالاً رشک و حسد شاعران غرب را میتوانست برانگیزد. و با این حال، به رغم این تضاد غریب، که بیشتر روسها فکر میکنند بین طبیعتِ باز و پرشور و خودانگیخته و "پردامنۀ" روسی و برخورد خشک و حسابشده و متمدن و مهارشده و پالایشیافتۀ منصوب به غرب ( که اسلاوپرستان و پوپولیستها هم بیش از حد به اغراق کشیدهاند ) وجود دارد، عدۀ کثیری از آنان همچنان معتقدند که فرهنگ غرب، آکنده از تنوع و فردیتِ آزاد در آفرینش هنری، کارِ بسیار در پیش دارد؛ درست بر خلاف زندگی روزمرۀ خاکستری اندر خاکستری در اتحاد شوروی، که تنها سرکوب گاه و بیگاه در آن تنوعی ایجاد میکند؛ و من هر آنچه – بیش از سی سال پیش – تلاش به خرج میدادم نمیتوانستم این باورِ مستحکم را در هم شکنم.
به هر تقدیر، در آن سالها، شاعران مشهور، قهرمانان اتحاد شوروی بشمار میرفتند. هنوز هم شاید کار بدین منوال باشد. آنچه مسلم است آنکه گسترش همه جانبۀ سوادآموزی، همراه با تیراژ وسیع آثار معروف ادبیات کلاسیک روسی و خارجی، بخصوص ترجمه به زبانهای سایرملتهای اتحاد شوروی، مردم ِ کتابدوست و کتابخوانی را به بار آورده بود که استقبالشان از آثار ادبی در تمامی دنیا نظیر نداشت، و احتمالاً هنوز هم نظیر ندارد. شواهد بسیار در دست است دال بر اینکه اکثر کتابخوانهای مشتاق ِ شاهکارهای خارجی در آن دوره فکر میکردند که زندگی در انگلیس و فرانسه هنوز هم عین داستانهای دیکنز و بالزاک است؛ اما دقت نگاه آنها به دنیاهای این رماننویسان و امتزاج عاطفی و اخلاقی آنان با این دنیاها، و مجذوبیتِ غالباً کودکانهشان نسبت به زندگی شخصیتهای این رمانها، به گمان من بسیار بیواسطهتر، زندهتر، بکرتر، و بس خیالآمیزتر از عامۀ کتابخوانهای – مثلاً- فرانسه یا انگلیس و یا ایالات متحده بود. کیش ِ روسی "نویسنده در مقام قهرمان" – که اوایل قرن نوزدهم آغاز شد – نیز در این مقوله سهمی دارد. نمیدانم امروز وضع به چه منوال است: شاید بکلی فرق کرده باشد، اما نگارنده میتواند فقط شهادت دهد که در پاییز 1945 کتابفروشیهای شلوغ، با قفسههای نیمه خالی، علاقه – و بلکه شور و شوق ِ – ادبی کارمندان دولتی مسؤل این کتابفروشیها ، و این واقعیت که حتی روزنامههای پراودا و ایزوستیا هم چند دقیقهای پس از ظهورشان در دکههای روزنامهفروشی به تمامی به فروش میرسیدند، بدان معنی بود که میزان تشنگی فکری روسها کمتر در سایر کشورها نظیر داشت. سانسور شدید و همهجانبه که – در کنار سایر مقولهها – از انتشار آثار قبیح و مبتذل و رمانهای نازل مخصوص دکههای ایستگاههای راهآهن ِ غرب نیز جلوگیری میکند، در واقع سبب میشد که کتابخوانها و تآترروهای شوروی در مقایسه با ما واکنشی نابتر، بیواسطهتر، و بیریاتر داشته باشند. بارها دیدم که در اجرای آثار شکسپیر یا شریدان و یا گریبایدوف، تماشاگران، که بعضاً از شهرستانها و روستاها آمده یودند، تمایل غریبی به بروز واکنش نسبت به بازیها و کلمات هنرپیشهها – مثلاً دوبیتیهای مقفای گریبایدوف در نمایش بدبختی زرنگ بودن – داشتند و مراتب موافقت یا مخالفت خود را در قبال آنچه بر صحنه میگذشت به صدای بلند ابراز میکردند. هیجان حاضران در تالار نمایش، گاه بس شدید بود و از نظر یک مسافر غربی، هم غیر عادی مینمود و هم تأثرانگیز. این تماشاگران یحتمل همانندی بسیار با تئاترروهایی داشتند که در زمان اُریپید و یا شکسپیر به تماشای آثار آنان میرفتند. کسانی که در تئاتر در کنار من مینشستند، هنگامی که با من حرف میزدند، غالباً به نظر میرسید که با دیدِ تیزبین و سالم نوجوانان هوشمند دارند به جریانات روی صحنه نگاه میکنند؛ و از این نظر لابد میشد آنان را تماشاگران دلخواه نمایشنامهنویسان و داستانپردازان و شاعران کلاسیک برشمرد. شاید فقدان این نوع واکنش مردمی است که باعث شده است بعضاً هنر آوانگارد در غرب گاه تصنعی، حسابشده و مبهم به نظر آید. از این دیدگاه، بهتر میتوان فهمید که چرا تولستوی، گیرم به گونهای کلی و جزمی و لجبازانه، ادبیات و نقاشی مدرن را محکوم میکرد. تضاد بین علاقه و پذیرش خارقالعادۀ ادبدوستان شوروی، چه از موضع نقد و چه غیر آن، در قبال هر آنچه اصیل و تازه و یا شاید حقیقی به نظر میرسید، و حقارت خوراک فکری فراهمآمده از سوی دستگاههای تحت کنترل دولت، همواره موجب حیرت من میشد. حقیقت آنکه من خیال میکردم نوعی وفاق بی رنگ و بو و دلازار در همۀ سطوح خواهم دید. در سطح رسمی، از جمله میان منتقدان ادبی، همین گونه بود؛ اما میان کسانی که نگارنده در تئاترها و سینماها، تالارهای سخنرانی، مسابقههای فوتبال، و در قطارها و ترامواها و کتابفروشیها همکلام گردید، به هیچ وجه چنین نیود.
پیش از سفرم به مسکو، دیپلماتهای انگلیسی که سابقۀ مأموریت در شوروی را داشتند، ضمن توصیهها و سفارشها و نصیحتهایشان به من گوشزد میکردند که دیدار با شهروندان شوروی کاری است بس دشوار. گفته بودند فقط عدهای بوروکراتِ ردۀ بالا را میتوان در ضیافتهای رسمی دیپلماتیک ملاقات کرد، و اینها هم در واقع کاری بجز تکرار خط مشی حزب و پرهیز از تماس مستقیم با خارجیها – و بخصوص مسافران غربی – از دستشان بر نمیآمد، و شنیده بودم بالرینها و هنرپیشهها گاه و بیگاه اجازۀ حضور در این پذیراییها را پیدا میکردند چرا که به نظر مقامات دولتی، سادهلوحتر و تهی مغزتر از سایر هنرمندان بودند، و در نتیجه کمتر احتمال میرفت تحت تأثیر افکار و اندیشههای "غیر" قرار بگیرند، و یا اطلاع و خبری در اختیار خارجیها قرار بدهند که قرار بود لو داده نشود. خلاصه آنکه به من این طور القاء شده بود که، بجز موانع زبانی، هراس عمومی از تماس با خارجیها، و بخصوص آنان که از کشورهای سرمایه داری بودند، باضافۀ تعالیم ویژه به اعضای حزب کمونیست مبنی بر پرهیز از ملاقات با خارجیها، باعث شده بود کارکنان سفارتخانههای خارجی در نوعی انزوای فرهنگی بمانند، و همانند بیشتر خبرنگاران و سایر خارجیها، در باغ وحش گونهای زندگی کنند که گویا قفسهایشان به یکدیگر راه دارند اما در احاطۀ حصارهایی بلند هستند که مانع ورودشان به دنیای خارج میشد. نگارنده در عمل دریافت که این سخن تا اندازهای حقیقت دارد، اما نه تا حدی که دیگران سعی کرده بودند به من القاء کنند. در مدت اقامت کوتاهم، من نه تنها با همان گروه منتخب بالرینها و بوروکراتهای ادبی آشنا شدم که در همۀ ضیافتها حضور داشتند، بلکه موفق به دیدار با عدۀ بسیاری از نویسندگان و موسیقیدانان و کارگردانان برجستهای نیز گشتم که دو تن از آنان در شمار نوابغ شعر بودند. یکی مردی بود که بیش از هر کس دیگری آرزوی دیدارش را در دل داشتم، یعنی بوریس لئونیدوویچ پاسترناک، که شیفتۀ شعر و نثرش بودم. اما جسارت آن را نداشتم که بدون بهانهای، هر چند ظاهری، خواستار آشناییاش بشوم. خوشبختانه با دو خواهرش که در آکسفورد میزیستند آشنا بودم، و یکی از آنها از من خواست یک جفت پوتین از طرف او برای برادرش سوقاتی ببرم؛ و این همان بهانهای بود که احتیاج داشتم و از برای آن شکر بسیار بجای آوردم.

آیزایا برلین، عکس گذرنامه به سال 1945
از قضای روزگار، درست موقعی به مسکو رسیدم که سفارت انگلیس به مناسبت سالگرد انتشار مجلۀ سفارتخانه به زبان روسی، تحت عنوان متحد بریتانیایی ((The British Ally ضیافت شامی بر پا کرده بود و گروهی از نویسندگان روس نیز دعوت شده بودند. میهمان افتخاری مجلس، جناب جی بی پریستلی بود که از نظرمقامات شوروی، در شمار "دوستان" بود. تقریباً همۀ کتابهایش به روسی ترجمه شده بود و – اگر اشتباه نکنم – دو تا از نمایشنامههایش نیزدر آن واحد، در مسکو داشت اجرا می شد. پریستلی آن شب توشۀ طنزپردازیاش گویا خشکیده بود؛ فکر میکنم رفتن به آن همه مزارع اشتراکی و کارخانهها از پایش درآورده بود. حتی به من گفت که با وجود پذیرایی گرم و دوستانۀ روسها بیشتر این دیدارهای رسمی حوصلهاش را سربرده بود، و علاوه بر این، حضرات پرداخت حق التألیفاش را متوقف کرده بودند، و گفت و شنود از طریق مترجم پاک کلافهاش کرده بود؛ و خلاصه اینکه اصلاً به جنابش خوش نمیگذشت، خسته و کوفته بود و تمایل بسیار به خوابیدن داشت. به هرطریق، مترجم و راهنمایی که سفارتخانه در اختیارش گذاشته بود به سراغ من آمد که حضرت قصد بازگشت به هتلش را دارد و اگر حال و حوصلهاش را دارم، کاری کنم تا جای خالیاش زیاد به چشم نیاید. درخواست وی را بیدرنگ پذیرفتم و اندکی بعد دیدم بین سه شخصیت برجسته نشستهام ؛ در یک طرفم تایروف، کارگردان نامدار تئاتر قرار داشت و طرف دیگرم کورنی چوکووسکی، مؤلف و منتقد و مترجم و ادیب بزرگ. درست روبرویم سرگی آیزنشتاین، مشهورترین فیلمساز اتحاد شوروی، نشسته بود، اما خیلی افسرده حال به نظر میآمد، که بعد دریافتم چندان هم بیدلیل نبود: اندک مدتی پیش، استالین پس از دیدن پارۀ دوم فیلم ایوان مخوف بشدت توبیخش کرده و مراتب نا رضایتیاش را بیان داشته بود، زیرا آیزنشتاین تزار ایوان را به صورت حاکم جوان آشفته حالی نشان داده بود که از خیانت و بلوای میان قوم بویار سخت به خشم آمده و به این نتیجه رسیده بود که اگر میخواهد جان خود و تاج و تختش بر باد نرود بایستی خشونت در پیش گیرد، و از این رو به مستبدی حزین و منزوی بدل شده بود، و در هنگامهای که داشت کشورش را به اوج عظمت میرسانید، افراط در سوءظن کارش را به جنون کشانیده بود. این را استالین نمیتوانست بر تابد، زیرا احتمالاً تشابهی بین خود و آن چهرۀ تاریخی روسیه میدید. ازآیزنشتاین پرسیدم از کدام دورۀ زندگیاش خاطرات خوشتری دارد. گفت سالهای اول پس از انقلاب اکتبر را بهترین دورۀ زندگی هنری خود و بسیاری دیگر از هنرمندان میداند. و با حزنی عمیق افزود در آن سالها میشد بدون ترس وهراس، کارهای شگفت آور و دیوانه واری کرد. واقعهای را نیز از اوایل دهۀ بیست با شعف بسیار تعریف کرد: گویا در یکی از تئاترهای مسکو چند خوک را حسابی گریسمالی کرده و بین تماشاگران ول کرده بودند. مردم هراسان، با داد و هوار، به روی صندلیها میپریدند و خوکها جیغکشان به هر سو میدویدند. بعد هم گفت: « نمایش سوررئالیست ما هم دقیقاً همین را لازم داشت. بیشتر ما که آن روزها فعالیت داشتیم، از اینکه در چنین دورهای زندگی و کار میکنیم، بس شادمان بودیم. جوان بودیم و بیخیال و سرشار از ایدههای نو. مارکسیست یا فورمالیست یا فوتوریست بودن مطرح نبود؛ نقاش و نویسنده و آهنگساز، دور هم جمع میشدیم و بحث میکردیم، و گاهی هم خیلی تند، و این باعث ترغیب و تحریک ما میشد. هم خوش میگذشت، و هم کار خلاقه میکردیم.»
تایروف هم همین را میگفت. وی نیز به حالی حزین از تئاتر تجربی دهۀ بیست، و از نبوغ واختانگوف و مهیرهولد سخن گفت؛ و دربارۀ تهور و سرزندگی جنبش مدرن روس که عمر کوتاهی داشت و به گمان او بسیار جالبتراز همۀ دستاوردهای پیسکاتور یا برشت و یا گوردون کریگ بود. پرسیدم چه چیزی باعث توقف این جنبش شد. گفت: « زمانه تغییر میکند؛ اما دورۀ شگفت انگیزی بود که به ذايقۀ استانیسلاوسکی یا نمیروویچ البته خوش نمیآمد، ولی خارقالعاده بود.» گفت هنرپیشگان تئاتر هنری مسکو این روزها آموزش درست و حسابی ندارند تا بدانند شخصیتهای چخوف در واقعیت چگونه آدمهایی بودند؛ گفت منزلت اجتماعی، نگرشها، رفتارها، لهجهها، فرهنگ آنها در کل، دید آنها، و عادات و آداب و رسومشان برای هنرپیشههای جویای نام ِ امروز همچون کتابی است بسته. هیچکس به اندازۀ بیوۀ چخوف، اُ لگا کنیپر، و البته خود استانیسلاوسکی بدین امر واقف نبود. بزرگترین هنرپبشۀ آن دوره که هنوز زنده است کسی نیست بجز کاچالوفِ بیهمتا، اما او هم به سرعت دارد پیر می شود. پرسیدم هنگامی که او بازنشسته شود و در حالیکه عمر مدرنیسم بسر رسیده است و ناتورالیسم رو به زوال است، آیا حرکت تازهای آغاز خواهد شد؟ تایروف تردید داشت: « دقایقی پیش عرض کردم زمانه همواره تغییر میکند. اما گاه هم تغییر نمیکند، و این بدتر از هر چیز است» و سپس دلتنگ و افسرده سکوت اختیار کرد. تایروف در هر دو مورد حق داشت. به یقین کاچالوف بهترین هنرپیشهای بود که در عمرم دیده بودم. او که در نخستین اجرای باغ آلبالو ی چخوف ( در 1904) نقش جوان دانشجو را بازی کرده بود، حالا دراجرای جدید آن در نقش گایف نه تنها تماشاگران را جادو میکرد، بلکه سایر هنرپیشگان روی صحنه هم نمیتوانستند چشم از روی او برگیرند؛ صدایش چنان گیرا و حرکاتش چنان بیانگر و افسونکننده بود که دلت میخواست تا ابد چشم و گوش خود را متوجه او کنی، که البته توازن نمایش را ممکن بود بر هم بزند، اما بازی کاچالوف آن شب همانند رقص اولانووا در بالۀ سیندرلا ی پروکوفیف، که یک ماهی بعد دیدم – و همچون شالیاپین در بوریس گودونوف که سالها پیش دیده بودم – در حافظهام به مثابۀ قلهای تسخیرناشدنی ثبت شده است که همۀ بازیهای بعدی را به محک آن میسنجم. این سه هنرمند روس از نظر قدرت بیانشان بر صحنه به گمان نگارنده در تمامی قرن بیستم بیهمتا هستند.
آن شب، کورنی چوکووسکی ، از سرآمدان نقد ادبی، که سر میز در طرف راست من نشسته بود، با طنز و افسون نادری دربارۀّ نویسندگان روسی و انگلیسی حرف زد. از جمله گفت که ترک نابهنگام مجلس از سوی میهمان افتخاری (پریستلی) وی را به یاد دوروتی تامپسن، روزنامه نگار آمریکایی در سفرش به روسیه انداخته بود. خانم تامپسن، شوهرش سینکلر لوییس را نیز به همراه داشت که در دهۀ سی در روسیه نام و آوازۀ بسیار داشت: « من و تنی چند از دوستان اهل قلم برای دیدار جناب سینکلر به هتلاش رفتیم تا به او بگوییم که رمانهای شگفتانگیزش چه ارج و قربی نزد ما دارد. او پشت به ما نشست و به ماشین کردنش ادامه داد، و حتی یک بار بر نگشت نگاهی به ما بیندازد و یا کلمهای بر زبان بیاورد. این همه تکبر هیچ صورت خوشی نداشت.» من با نهایت خلوص به عرض ایشان رساندم که آثار خود وی را محققان زبان روسی در کشورهای انگلیسی زبان میخوانند و بس ارج مینهند، از جمله موریس بورا ( که در خاطراتش داستانی از ملاقات با چوکووسکی در سالهای جنگ اول جهانی تعریف کرده است) و اُلیور اِلتون، تنها نویسندگان انگلیسی علاقهمند به ادبیات روسی که در آن زمان از نزدیک میشناختم. چوکووسکی گفت دو بار به انگلستان سفر کرده است، نخست در آغاز قرن که خیلی فقیر بود و گاه و بیگاه کاری از سر تصادف پیدا میکرد و چند شیلینگی کاسب میشد. گفت انگلیسی را از طریق خواندن گذشته و حال (Past and Present) و سارتور رسارتوس (Sartor Resartus) از کارلایل یاد گرفته بود، و تعریف کرد که این دومی را به بهای یک پنی خریده بود، و بعد دست کرد و کتاب را ازجیب کتاش در آورد. گفت در آن روزها از مشتریان دائمی کتابفروشی شعر (Poetry Bookshop) بود که صاحب نامدارش هارولد مونرو با او دوست شده و به تنی چند از ادیبان انگلیسی معرفیاش کرده بود، از جمله به رابرت راس، دوست اُسکار وایلد، که خاطرات خوشی از او داشت. گفت در کتابفروشی شعر خیلی خودش را فارغالبال احساس میکرد، و این حال را هیچ جای دیگری در انگلستان پیدا نکرده بود. او، همانند هرتسن، مبهوت و مفتون ساختار اجتماعی جامعۀ انگلیس و آداب و رفتار آنان بود؛ اما، همانند هرتسن، نتوانسته بود با کسی باب دوستی بگشاید. شیفتۀ ترولوپ بود : « چه کشیشهای جالبی؛ چقدر فریبنده و چقدر غریب! چنین کشیشهایی را هرگز در روسیۀ قدیم نمیتوان یافت. اینجا کشیشها یک مشت آدم تنبل و ابله و حریص بودند؛ مشتی بدبخت فلک زده! کشیشهای امروزکه بعد ازانقلاب خیلی بهشان سخت گذشته است سر و گردنی بهتراند: دست کم سواد خواندن و نوشتن دارند، و عدهایشان هم آدمهای محترم و شایستهای هستند. ولی شما ممکن نیست بتوانید با کشیشهای ما آشنا بشوید؛ لزومی هم نخواهد داشت. یقین دارم که روحانیون انگلیسی هنوز هم دلپذیرترین آدمهای روی زمیناند.» سپس داستان دیدار دوماش را در سالهای جنگ اول جهانی تعریف کرد، و آن هنگامی بود که به همراه گروهی روزنامهنگار روس به انگلیس رفته بود تا گزارشی از فعالیتهای مردم در جبهۀ داخلی فراهم آورند. و آنجا آخر هفتهای را در نوزلی( Knowsly) مهمان لُرد داربی(Darby) بودند، اما چوکووسکی نه با جناب لُرد وجه اشتراکی پیدا کرده بود و نه در آن ناحیه آب خوش از گلویش پایین رفته بود.
(لطفاً برای ادامهء مطلب، بخش دوم مقاله را بخوانید.)

در تابستان 1945 در سفارت بریتانیا در واشینگتن به یک کار موقت دفتری اشتغال داشتم که مأموریتی به من واگذار شد تا چند ماهی محض کمک به پرسنل سفارت مسکو به روسیه بروم، ظاهراً به این دلیل که کمبود کارمند داشتند، و از آنجا که من روسی میدانستم و در جریان کنفرانس سانفرانسیسکو (و مدتها پیش از آن هم) چیزهایی دربارۀ برخوردهای رسمی و غیر رسمی آمریکاییها نسبت به اتحاد شوروی آموخته بودم، میتوانستم این جای خالی را پر کنم تا حوالی سال نو، و رسیدن یک کارمند حرفهایتر. جنگ به پایان رسیده بود. متفقین، پس از پیروزی در جنگ، سعی کرده بودند در کنفرانس پوتسدام با هم کنار بیایند. با اینکه برخی گروهها در غرب چشمانداز غمافزایی تصویر میکردند، حال و هوای کلی در محافل واشینگتن و لندن، با قید احتیاط، خوشبینانه بود؛ حال آنکه میان مردم عادی و اهل مطبوعات، امیدبخشتر و حتی پرشورتر به نظر میرسید: رشادت بیمانند و فداکاریهای حیرتانگیز مردان و زنان شوروی در جنگ علیه ارتش هیتلری، موج عظیمی از همدردی و همدلی را با این کشور به وجود آورده بود که، در نیمۀ دوم سال 1945 ، صدای بسیاری از منتقدان نظام شوروی و روشهای آن را خفه کرده بود. برعکس، بسیاری بر آن بودند که بایستی زمینۀ تفاهم و همکاری متقابل را به طور وسیع فراهم ساخت. حسن نیتِ دو جانبۀ میان شوروی و بریتانیا نقل همۀ مجالس بود و در چنین فصل مطلوبی بود که من عازم مسکو شدم. از سال 1920 ( که یازده سالی بیش نداشتم) و پس از مهاجرت خانوادهام، به روسیه برنگشته بودم و مسکو را هرگزندیده بودم. اوایل پاییز بود. در سفارتخانه میزی در قسمت بایگانی به من دادند و هر نوع کار دفتری به من ارجاع میشد انجام میدادم. هر روز صبح برای کار در سفارتخانه به آنجا میرفتم. اما تنها وظیفهای که رسماً به من محول شده بود خواندن روزنامهها و مجلههای شوروی بود و خلاصه کردن مطالب آنها و جمعبندی و تفسیری دربارۀ محتوایشان. آن هم کار چندان شاقی نبود، زیرا مطبوعات شوروی در مقایسه با غرب، محتویاتی بیرنگ و بو، تکراری و قابل پیشبینی داشتند و واقعیات و تبلیغات عملاً در همۀ آنها یکسان بود. در نتیجه وقت زیادی روی دستم میماند که آن را صرف دیدار از موزهها، ساختمانها و مکانهای تاریخی و تئاترها و کتابفروشیها میکردم. کاری هم اگر نبود، فقط در خیابانها قدم میزدم. اما بر خلاف بسیاری از خارجیها، یا کلاً مسافران غیرکمونیستِ کشورهای غربی، اقبال شگفتانگیز دیدار با عدهای از نویسندگان روس نصیبم گردید که دست کم دو نفرشان از نوابغ دوران بودند. لیکن پیش از آنکه به این دیدارها بپردازم، لازم است شرح مختصری به دست دهم از آنچه که در عرصۀ ادب و هنر در مسکو و لنینگراد گذشته بود و طی پانزده هفتهای که من در اتحاد شوروی بسر بردم بر من معلوم گردید. شکوفایی شگفت انگیز شعر روسی که در دهۀ 1890 آغاز شده بود، بسیاری تجربههای بیباکانه و خلاق و بس توانمند در همۀ عرصههای هنر در سالهای آغازین قرن بیستم، جریانهای اصلی در بستر جنبشهای نوین، و همچنین جنبشهای سمبولیسم، پُستامپرسیونیسم، کوبیسم، آبستره، اکسپرسیونیسم، فوتوریسم، سوپریماتیسم و کنستروکتیویسم در نقاشی و مجسمهسازی؛ و شاخهها و هموندیهای متعدد آنها در ادبیات، و نیز آکمه ایسم، اگو فوتوریسم و کوبو فوتوریسم، ایماژیسم، حسیات پردازی در شعر؛ رئالیسم و آنتی رئالیسم در تئاتر و باله، ملغمهای چنین پُردامنه که نه جنگ توانست جلودارش گردد و نه انقلاب، همچنان قادر به بر کشیدن سَرزندگی و الهام از چشمانداز یک جهان نوین بود. علیرغم سلیقۀ هنری محافظه کارانۀ بیشتر رهبران بلشویک، هر آنچه که میشد سیلی جانانهای بر چهرۀ سلیقۀ بورژوآیی به حساب آورد اصولاً تأیید و تشویق می شد؛ و این بود که راهی گشوده شد بر فوران عظیمی از بیانیههای پرشور، و تجربههای بی پروا، بحثانگیز و غالباً آکنده از استعدادهای چشمگیر در همۀ عرصههای هنر و نقد، که اندک مدتی بعد، تأثیر بسزایی بر جهان غرب بر جای نهاد. از جملۀ اصیلترین شاعران که آثارشان از تندباد انقلاب جان به در برد میتوان آلکساندر بلوک، ویاچسلاو ایوانوف، آندری بِلی و والری بروسوف را نام برد، و از نسل بعد: مایاکووسکی، پاسترناک، ولیمیر خلبنیکوف، یوسیپ ماندلشتام و آنا آخماتووا؛ از نقاشان: بنوآ، روریخ، سوموف، باکست، لاریونوف، گونچارووا، کاندینسکی، شاگال، سوتین، کلییون، مالهویچ، تاتلین، لیسینسکی؛ از مجسمه سازان: آرخیپنکو، گابو، پوسنر، لیپشیتز، زادکین؛ و از کارگردانان تآتر و سینما: مهیرهولد، واختانگوف، تایروف، آیزنشتاین، و پودوفکین؛ و از رماننویسان: آلکسی تولستوی، ایزاک بابل و پیلنیاک در غرب آوازۀ بسیار یافتند. اینها قلههای تکافتادهای نبودند بلکه در احاطۀ رشتهای تپه و ماهور قرار داشتند. در روسیۀ دهۀ 1920 رستاخیز راستینی جریان داشت که از چشمانداز هنری سایر کشورها بس متفاوت بود. همپیوندیهای بسیاری میان رماننویسان و شاعران و نقاشان و منتقدان و مورخان و دانشمندان به وقوع پیوست که منحنی رو به بالای شگفت انگیزی در تمدن اروپا بشمار می رفت. آشکار بود که چنین حرکت خوبی نمیتوانست مدت زیادی طول بکشد. پیامدهای سیاسی ویرانی ناشی از جنگ جهانی و جنگ داخلی، و قحطی و نابودی نضاممند آدمها و مؤسسات به وسیلۀ استبداد، شرایطی را که موجب خلاقیت آزاد شاعران و هنرمندان میشد خاتمه داد. پس از یک دورۀ نسبتاً راحت در سالهای "مشی اقتصادی نوین" آیین مارکسیستی چنان قدرتی پیدا کرد که توانست در برابر این حرکتهای تشکلنایافتۀ انقلابی قد علم کند و اواخر دهۀ بیست از پایشان در آورد. حزب خواهان هنرِ جمعی/اشتراکی پرولتاریایی شد؛ آورباخ ِ منتقد در رأس گروهی از مارکسیستهای خشکه متعصب قرار گرفت و تهاجمی آغاز نمود بر علیه آنچه که جواز لگام گسیختۀ انفرادی ِ ادبی توصیف میکردند؛ یا انگِ فرمالیسم و زیباشناسیگرایی ِ منحط و سجده بر آستان غرب زدن و مخالفت با جریان ِ اشتراکی ِ سوسیالیستی بر آن میزدند. تعقیب و بازداشت و تصفیه آغاز شد؛ اما از آنجا که همیشه نمیشد طرفِ بَرنده را پیشبینی کرد، این هم برای مدتی باعث و بانی هیجاناتِ شومی در حیاتِ ادبی گردید. سرانجام، در آغاز دهۀ سی، استالین تصمیم گرفت این منازعات سیاسی/ادبی را، که چیزی جز اتلاف وقت و توان نمیدانست، خاتمه دهد. متعصبان چپگرا مشمول تصفیه شدند. دیگر سخنی از فرهنگ پرولتری یا آفرینش و نقد اشتراکی، و نه حتی از مخالفان غیرکنفورمیستِ آن به میان نیامد. در 1934 حزب - از طریق تشکیلات نو پای "اتحادیۀ نویسندگان"- کنترل مستقیم فعالیتهای ادبی را بر عهده گرفت. به عبارت دیگر، دستگاه دولت بر همۀ عرصههای فرهنگ و هنر چیرگی یافت و نَفَس ِ مرگ بر تمامی پیکر آنها دمید: نه بحث و جدلی، نه آشفتن اذهان مردم؛ هدفِ آنها صرفا اقتصادی، فنی و آموزشی بود، چرا که میخواستند به جایی برسند که در زمینۀ دستاوردهای مادی به پای دشمن – بخوان: جهان سرمایه داری- برسند و آن را پشت سر بگذارند. اگر میبایست تودۀ عظیم کارگران و کشاورزان ِ بیسواد به جامعۀ نوینی بدل شود که از حیث نظامی و فنی شکستناپذیر باشد، وقت را میباید غنیمت شمرد. نظام جدید انقلابی در احاطۀ جهان متخاصمی بود که قصد متلاشی کردن آن را داشت. هشیاری در جبهۀ سیاسی، فرصتی برای فرهنگ متعالی و مجادله باقی نمیگذاشت، و یا نگرانی برای آزادیهای مدنی و حقوق اساسی بشر. مقامات رسمی میبایست سازها را کوک کنند، و نویسندگان و هنرمندان، که اهمیت حضورشان هرگز انکار یا تکذیب نمیشد، به آهنگ آنها به رقص در آیند. برخی با زمانه هماهنگ شدند، و برخی دیگر تن ندادند؛ اما در هر دو مورد، شدت و ضعف محسوسی وجود داشت. برخی بر آن بودند که قیمومیتِ دولت ستمگرانه است، و عدهای دیگر پذیرای آن شدند و حتی مقدم آن را گرامی داشتند، زیرا به خود – و به یکدیگر – میگفتند مقام و منزلتی به آنان میدهد که غربِ بیفرهنگ و بیتفاوت از آنان دریغ داشته است. در 1932 آثار و نشانههایی از آسانگیری به چشم میخورد، اما خبری از آن نشد. سپس دهشت نهایی سر رسید: تصفیۀ بزرگ، که پیشاهنگ آن، سرکوبِ متعاقبِ قتل کیروف در سال 1934 بود و محاکمههای سیاسی نمایشی، که اوج آن در دوران ترور یژوفی 1937-38 به منصۀ ظهور رسید: همانا کشتار وحشیانه و همگانی افراد و گروهها، و سپس خلقها. تا زمانی که گورکی با حیثیت و نفوذی که بر حزب و کشور داشت زنده بود، حضور او یحتمل تأثیرتعدیلکنندهای بر اوضاع داشت. مایاکووسکی، که شهرت و اعتبارش به مثابۀ "صدای انقلاب" کم و بیش به گورکی پهلو میزد، در 1930 خودکشی کرده بود؛ و گورکی شش سال پس از او درگذشت. اندک زمانی بعد مهیرهولد، ماندلشتام، بابل، پیلنیاک، کلویف، میرسکی که منتقد ذینفوذی بود، و دو شاعر نامدار گرجی – یاشویلی و تابیدزه – دستگیر و کشته شدند. و اینها فقط مشهورترین ِ آنان هستند. چند سال بعد، در 1941 ، شاعرۀ بزرگ، مارینا تسهوهتایهوا ، که اندک مدتی پیش از پاریس برگشته بود، دست به خودکشی زد. فعالیتهای خبرچینها و شاهدان ِ دروغین، همۀ رکوردهای پیشین را در هم شکست؛ حتی خودمحکومسازیها ، اعترافهای کاذب و بس نامحتمل، تسلیم شدن در برابر مقامات و یا همکاری داوطلبانه با آنها معمولاً به مرگ آنان که مُهر نابودی بر پیشانیشان خورده بود میانجامید. برای بقیه، خاطراتی دردناک و حقارتآمیز بر جای ماند که بسیاری از جان بهدربردگان ِ "دورۀ ترور" هرگز نتوانستند شانه از زیر بار آن خالی کنند.
معتبرترین و دلآزارندهترین گزارشها دربارۀ زندگی روشنفکران در این سالهای جنایتبار را که در تاریخ روسیه نه نخستین بوده و نه یحتمل آخرین خواهد بود، میتوان در کتابهای خاطراتِ نادژدا ماندلشتام و لیدیا چوکووسکایا، و در رسانهای متفاوت، در شعر یادواره (Requiem) اثر آنا آخماتووا یافت. شمار نویسندگان و هنرمندانی که به تبعید فرستاده شدند و یا به قتل رسیدند چندان زیاد بود که در 1939 ادبیات و هنر و اندیشۀ روس به منطقهای میمانست که دچار بمباران شده و فقط چند ساختمان شکوهمند هنوز نسبتاً دست نخورده اما تک و تنها و برهنه در زمینهای از خیابانهای ویران و متروک برجای مانده بودند. سرانجام هنگامی رسید که استالین این دورۀ سیاه را پایان داد: فضایی برای نفس کشیدن در پی آمد، و آثار کلاسیک قرن نوزدهم دوباره مورد مهر و احترام قرار گرفتند و نامهای قدیمی خیابانها جایگزین اسامی انقلابی شدند. دورۀ نقاهت، اما، در زمینۀ هنرهای آفرینشی و انتقادی چندان نپایید.
پس از آن، تهاجم آلمان شروع شد، و تصویر مجدداًٌ تغییر یافت. نویسندگان برجستهای که از تصفیۀ بزرگ جان سالم در برده و هنوز صورت انسانی خود را حفظ کرده بودند، موج عظیم احساسات وطنپرستانه را شورمندانه پاسخ گفتند. ذرهای حقیقت به ادبیات بازگشت: شعرهایی دربارۀ جنگ، و نه هم فقط از خامۀ پاسترناک و آخماتووا، از احساس و عاطفهای عمیق سرچشمه گرفت. در روزهایی که همۀ روسها در چنبرۀ مّدِ عظیم "وحدت ملی" گرفتار شده بودند، و حس تراژیک اما الهامبخش و رهاییبخشی آکنده از مقاومت وطنپرستانه و شهادت قهرمانانه جایگزین کابوس تصفیهها شده بودند، نویسندگان پیر و جوان، که این حس و حال را بیان می کرند، بخصوص آنان که رگهای از شعریتِ راستین در جان خود داشتند، معبود همگان شده بودند. پدیدهای شگرف ظهور کرد: شاعرانی که مغضوب دستگاه واقع شده بودند و در نتیجه آثارشان به ندرت و با تیراژ بسیار کم به چاپ میرسید، نامههایی از سربازان از جبهههای جنگ دریافت میکردند که غالباً بیتهایی از اشعار شخصی و غیر سیاسی آنان در آنها نقل شده بود. از بسیاری از دوستان شنیدم که شعرهای بلوک، بروسوف، سولوگوب، یسه نین، تسهوهتایهوا و مایاکووسکی را سربازان و افسران و حتی کمیسارهای سیاسی بیشتر میخواندند و به حافظه میسپردند و نقل میکردند. آخماتووا و پاسترناک که مدت درازی در یک نوع تبعید داخلی بسر میبُردند، تعداد بسیاری نامه از جبههها به دستشان میرسید که ابیاتی از شعرهای چاپ شده و چاپ نشدهشان، که غالباً به صورت دستنویس و مخفیانه تکثیر شده بودند، در آنها نقل شده بود. سربازها درخواست امضاء میکردند، دربارۀ صحت و سقم شعرها پرسشهایی مطرح میکردند، و نظر نویسنده را دربارۀ این یا آن مسئله جویا میشدند. سرانجام کار به جایی رسید که رهبران حزب نیز تحت تأثیر قرار گرفتند: بوروکراتهای عرصۀ ادب دریافته بودند که چنین نویسندگانی "آوای میهن پرستانه"ای دارند که ممکن است روزی حکومت هم بدان افتخار کند، پس بایستی آنان را قدر گذاشت، در نتیجه شأن و امنیت شخصی این شاعران بطور چشمگیری بهبود یافت.
در سالهای بلافاصله پس از جنگ، و همچنین تا پایان عمر، برجستهترین نویسندگان ِ مسنتر در وضع غریبی قرار داشتند، بدین معنی که در آن واحد از طرفی مورد پرستش خوانندگانشان بودند، و از طرف دیگر دستگاه آنان را گاه با احترام و گاه با سوءظن تحمل میکرد: پارناس کوچکی که کوچکترو کوچکتر میشود و تنها عشق و ستایش جوانان است که بر پایش نگاه میدارد. در روسیۀ پیش از انقلاب، شعرخوانی شاعران در مجالس، و همچنین دکلمه در ضیافتها و مجامع خصوصی، رواج بسیار داشت؛ آنچه که تازگی داشت واقعیتی بود که پاسترناک و آخماتووا – هر دو – برایم تعریف کردند، و آن اینکه وقتی در برابر جمع کثیری که تالارهای عمومی را گوش تا گوش پُر کرده بودند شعر میخواندند، و گاه مکثی میکردند تا کلمهای را به یاد بیاورند، همواره عدۀ بسیاری از حضاربه پا میخواستند تا بیدرنگ کلمه یا بیت مورد نظر را از اشعار چاپ شده یا چاپ نشده (که به هر حال در دسترس همگان نبود) به صدای بلند بخوانند و حافظۀ شاعر را یاری کنند. هیچ نویسندهای نمیتوانست از این اصیلترین نوع ستایش متأثر نگردد و جان تازه نگیرد. آنها میدانستند که دارای مقام و موقع یگانهای هستند، و این توجه راستین، چیزی بود که احتمالاً رشک و حسد شاعران غرب را میتوانست برانگیزد. و با این حال، به رغم این تضاد غریب، که بیشتر روسها فکر میکنند بین طبیعتِ باز و پرشور و خودانگیخته و "پردامنۀ" روسی و برخورد خشک و حسابشده و متمدن و مهارشده و پالایشیافتۀ منصوب به غرب ( که اسلاوپرستان و پوپولیستها هم بیش از حد به اغراق کشیدهاند ) وجود دارد، عدۀ کثیری از آنان همچنان معتقدند که فرهنگ غرب، آکنده از تنوع و فردیتِ آزاد در آفرینش هنری، کارِ بسیار در پیش دارد؛ درست بر خلاف زندگی روزمرۀ خاکستری اندر خاکستری در اتحاد شوروی، که تنها سرکوب گاه و بیگاه در آن تنوعی ایجاد میکند؛ و من هر آنچه – بیش از سی سال پیش – تلاش به خرج میدادم نمیتوانستم این باورِ مستحکم را در هم شکنم.
به هر تقدیر، در آن سالها، شاعران مشهور، قهرمانان اتحاد شوروی بشمار میرفتند. هنوز هم شاید کار بدین منوال باشد. آنچه مسلم است آنکه گسترش همه جانبۀ سوادآموزی، همراه با تیراژ وسیع آثار معروف ادبیات کلاسیک روسی و خارجی، بخصوص ترجمه به زبانهای سایرملتهای اتحاد شوروی، مردم ِ کتابدوست و کتابخوانی را به بار آورده بود که استقبالشان از آثار ادبی در تمامی دنیا نظیر نداشت، و احتمالاً هنوز هم نظیر ندارد. شواهد بسیار در دست است دال بر اینکه اکثر کتابخوانهای مشتاق ِ شاهکارهای خارجی در آن دوره فکر میکردند که زندگی در انگلیس و فرانسه هنوز هم عین داستانهای دیکنز و بالزاک است؛ اما دقت نگاه آنها به دنیاهای این رماننویسان و امتزاج عاطفی و اخلاقی آنان با این دنیاها، و مجذوبیتِ غالباً کودکانهشان نسبت به زندگی شخصیتهای این رمانها، به گمان من بسیار بیواسطهتر، زندهتر، بکرتر، و بس خیالآمیزتر از عامۀ کتابخوانهای – مثلاً- فرانسه یا انگلیس و یا ایالات متحده بود. کیش ِ روسی "نویسنده در مقام قهرمان" – که اوایل قرن نوزدهم آغاز شد – نیز در این مقوله سهمی دارد. نمیدانم امروز وضع به چه منوال است: شاید بکلی فرق کرده باشد، اما نگارنده میتواند فقط شهادت دهد که در پاییز 1945 کتابفروشیهای شلوغ، با قفسههای نیمه خالی، علاقه – و بلکه شور و شوق ِ – ادبی کارمندان دولتی مسؤل این کتابفروشیها ، و این واقعیت که حتی روزنامههای پراودا و ایزوستیا هم چند دقیقهای پس از ظهورشان در دکههای روزنامهفروشی به تمامی به فروش میرسیدند، بدان معنی بود که میزان تشنگی فکری روسها کمتر در سایر کشورها نظیر داشت. سانسور شدید و همهجانبه که – در کنار سایر مقولهها – از انتشار آثار قبیح و مبتذل و رمانهای نازل مخصوص دکههای ایستگاههای راهآهن ِ غرب نیز جلوگیری میکند، در واقع سبب میشد که کتابخوانها و تآترروهای شوروی در مقایسه با ما واکنشی نابتر، بیواسطهتر، و بیریاتر داشته باشند. بارها دیدم که در اجرای آثار شکسپیر یا شریدان و یا گریبایدوف، تماشاگران، که بعضاً از شهرستانها و روستاها آمده یودند، تمایل غریبی به بروز واکنش نسبت به بازیها و کلمات هنرپیشهها – مثلاً دوبیتیهای مقفای گریبایدوف در نمایش بدبختی زرنگ بودن – داشتند و مراتب موافقت یا مخالفت خود را در قبال آنچه بر صحنه میگذشت به صدای بلند ابراز میکردند. هیجان حاضران در تالار نمایش، گاه بس شدید بود و از نظر یک مسافر غربی، هم غیر عادی مینمود و هم تأثرانگیز. این تماشاگران یحتمل همانندی بسیار با تئاترروهایی داشتند که در زمان اُریپید و یا شکسپیر به تماشای آثار آنان میرفتند. کسانی که در تئاتر در کنار من مینشستند، هنگامی که با من حرف میزدند، غالباً به نظر میرسید که با دیدِ تیزبین و سالم نوجوانان هوشمند دارند به جریانات روی صحنه نگاه میکنند؛ و از این نظر لابد میشد آنان را تماشاگران دلخواه نمایشنامهنویسان و داستانپردازان و شاعران کلاسیک برشمرد. شاید فقدان این نوع واکنش مردمی است که باعث شده است بعضاً هنر آوانگارد در غرب گاه تصنعی، حسابشده و مبهم به نظر آید. از این دیدگاه، بهتر میتوان فهمید که چرا تولستوی، گیرم به گونهای کلی و جزمی و لجبازانه، ادبیات و نقاشی مدرن را محکوم میکرد. تضاد بین علاقه و پذیرش خارقالعادۀ ادبدوستان شوروی، چه از موضع نقد و چه غیر آن، در قبال هر آنچه اصیل و تازه و یا شاید حقیقی به نظر میرسید، و حقارت خوراک فکری فراهمآمده از سوی دستگاههای تحت کنترل دولت، همواره موجب حیرت من میشد. حقیقت آنکه من خیال میکردم نوعی وفاق بی رنگ و بو و دلازار در همۀ سطوح خواهم دید. در سطح رسمی، از جمله میان منتقدان ادبی، همین گونه بود؛ اما میان کسانی که نگارنده در تئاترها و سینماها، تالارهای سخنرانی، مسابقههای فوتبال، و در قطارها و ترامواها و کتابفروشیها همکلام گردید، به هیچ وجه چنین نیود.
پیش از سفرم به مسکو، دیپلماتهای انگلیسی که سابقۀ مأموریت در شوروی را داشتند، ضمن توصیهها و سفارشها و نصیحتهایشان به من گوشزد میکردند که دیدار با شهروندان شوروی کاری است بس دشوار. گفته بودند فقط عدهای بوروکراتِ ردۀ بالا را میتوان در ضیافتهای رسمی دیپلماتیک ملاقات کرد، و اینها هم در واقع کاری بجز تکرار خط مشی حزب و پرهیز از تماس مستقیم با خارجیها – و بخصوص مسافران غربی – از دستشان بر نمیآمد، و شنیده بودم بالرینها و هنرپیشهها گاه و بیگاه اجازۀ حضور در این پذیراییها را پیدا میکردند چرا که به نظر مقامات دولتی، سادهلوحتر و تهی مغزتر از سایر هنرمندان بودند، و در نتیجه کمتر احتمال میرفت تحت تأثیر افکار و اندیشههای "غیر" قرار بگیرند، و یا اطلاع و خبری در اختیار خارجیها قرار بدهند که قرار بود لو داده نشود. خلاصه آنکه به من این طور القاء شده بود که، بجز موانع زبانی، هراس عمومی از تماس با خارجیها، و بخصوص آنان که از کشورهای سرمایه داری بودند، باضافۀ تعالیم ویژه به اعضای حزب کمونیست مبنی بر پرهیز از ملاقات با خارجیها، باعث شده بود کارکنان سفارتخانههای خارجی در نوعی انزوای فرهنگی بمانند، و همانند بیشتر خبرنگاران و سایر خارجیها، در باغ وحش گونهای زندگی کنند که گویا قفسهایشان به یکدیگر راه دارند اما در احاطۀ حصارهایی بلند هستند که مانع ورودشان به دنیای خارج میشد. نگارنده در عمل دریافت که این سخن تا اندازهای حقیقت دارد، اما نه تا حدی که دیگران سعی کرده بودند به من القاء کنند. در مدت اقامت کوتاهم، من نه تنها با همان گروه منتخب بالرینها و بوروکراتهای ادبی آشنا شدم که در همۀ ضیافتها حضور داشتند، بلکه موفق به دیدار با عدۀ بسیاری از نویسندگان و موسیقیدانان و کارگردانان برجستهای نیز گشتم که دو تن از آنان در شمار نوابغ شعر بودند. یکی مردی بود که بیش از هر کس دیگری آرزوی دیدارش را در دل داشتم، یعنی بوریس لئونیدوویچ پاسترناک، که شیفتۀ شعر و نثرش بودم. اما جسارت آن را نداشتم که بدون بهانهای، هر چند ظاهری، خواستار آشناییاش بشوم. خوشبختانه با دو خواهرش که در آکسفورد میزیستند آشنا بودم، و یکی از آنها از من خواست یک جفت پوتین از طرف او برای برادرش سوقاتی ببرم؛ و این همان بهانهای بود که احتیاج داشتم و از برای آن شکر بسیار بجای آوردم.

آیزایا برلین، عکس گذرنامه به سال 1945
از قضای روزگار، درست موقعی به مسکو رسیدم که سفارت انگلیس به مناسبت سالگرد انتشار مجلۀ سفارتخانه به زبان روسی، تحت عنوان متحد بریتانیایی ((The British Ally ضیافت شامی بر پا کرده بود و گروهی از نویسندگان روس نیز دعوت شده بودند. میهمان افتخاری مجلس، جناب جی بی پریستلی بود که از نظرمقامات شوروی، در شمار "دوستان" بود. تقریباً همۀ کتابهایش به روسی ترجمه شده بود و – اگر اشتباه نکنم – دو تا از نمایشنامههایش نیزدر آن واحد، در مسکو داشت اجرا می شد. پریستلی آن شب توشۀ طنزپردازیاش گویا خشکیده بود؛ فکر میکنم رفتن به آن همه مزارع اشتراکی و کارخانهها از پایش درآورده بود. حتی به من گفت که با وجود پذیرایی گرم و دوستانۀ روسها بیشتر این دیدارهای رسمی حوصلهاش را سربرده بود، و علاوه بر این، حضرات پرداخت حق التألیفاش را متوقف کرده بودند، و گفت و شنود از طریق مترجم پاک کلافهاش کرده بود؛ و خلاصه اینکه اصلاً به جنابش خوش نمیگذشت، خسته و کوفته بود و تمایل بسیار به خوابیدن داشت. به هرطریق، مترجم و راهنمایی که سفارتخانه در اختیارش گذاشته بود به سراغ من آمد که حضرت قصد بازگشت به هتلش را دارد و اگر حال و حوصلهاش را دارم، کاری کنم تا جای خالیاش زیاد به چشم نیاید. درخواست وی را بیدرنگ پذیرفتم و اندکی بعد دیدم بین سه شخصیت برجسته نشستهام ؛ در یک طرفم تایروف، کارگردان نامدار تئاتر قرار داشت و طرف دیگرم کورنی چوکووسکی، مؤلف و منتقد و مترجم و ادیب بزرگ. درست روبرویم سرگی آیزنشتاین، مشهورترین فیلمساز اتحاد شوروی، نشسته بود، اما خیلی افسرده حال به نظر میآمد، که بعد دریافتم چندان هم بیدلیل نبود: اندک مدتی پیش، استالین پس از دیدن پارۀ دوم فیلم ایوان مخوف بشدت توبیخش کرده و مراتب نا رضایتیاش را بیان داشته بود، زیرا آیزنشتاین تزار ایوان را به صورت حاکم جوان آشفته حالی نشان داده بود که از خیانت و بلوای میان قوم بویار سخت به خشم آمده و به این نتیجه رسیده بود که اگر میخواهد جان خود و تاج و تختش بر باد نرود بایستی خشونت در پیش گیرد، و از این رو به مستبدی حزین و منزوی بدل شده بود، و در هنگامهای که داشت کشورش را به اوج عظمت میرسانید، افراط در سوءظن کارش را به جنون کشانیده بود. این را استالین نمیتوانست بر تابد، زیرا احتمالاً تشابهی بین خود و آن چهرۀ تاریخی روسیه میدید. ازآیزنشتاین پرسیدم از کدام دورۀ زندگیاش خاطرات خوشتری دارد. گفت سالهای اول پس از انقلاب اکتبر را بهترین دورۀ زندگی هنری خود و بسیاری دیگر از هنرمندان میداند. و با حزنی عمیق افزود در آن سالها میشد بدون ترس وهراس، کارهای شگفت آور و دیوانه واری کرد. واقعهای را نیز از اوایل دهۀ بیست با شعف بسیار تعریف کرد: گویا در یکی از تئاترهای مسکو چند خوک را حسابی گریسمالی کرده و بین تماشاگران ول کرده بودند. مردم هراسان، با داد و هوار، به روی صندلیها میپریدند و خوکها جیغکشان به هر سو میدویدند. بعد هم گفت: « نمایش سوررئالیست ما هم دقیقاً همین را لازم داشت. بیشتر ما که آن روزها فعالیت داشتیم، از اینکه در چنین دورهای زندگی و کار میکنیم، بس شادمان بودیم. جوان بودیم و بیخیال و سرشار از ایدههای نو. مارکسیست یا فورمالیست یا فوتوریست بودن مطرح نبود؛ نقاش و نویسنده و آهنگساز، دور هم جمع میشدیم و بحث میکردیم، و گاهی هم خیلی تند، و این باعث ترغیب و تحریک ما میشد. هم خوش میگذشت، و هم کار خلاقه میکردیم.»
تایروف هم همین را میگفت. وی نیز به حالی حزین از تئاتر تجربی دهۀ بیست، و از نبوغ واختانگوف و مهیرهولد سخن گفت؛ و دربارۀ تهور و سرزندگی جنبش مدرن روس که عمر کوتاهی داشت و به گمان او بسیار جالبتراز همۀ دستاوردهای پیسکاتور یا برشت و یا گوردون کریگ بود. پرسیدم چه چیزی باعث توقف این جنبش شد. گفت: « زمانه تغییر میکند؛ اما دورۀ شگفت انگیزی بود که به ذايقۀ استانیسلاوسکی یا نمیروویچ البته خوش نمیآمد، ولی خارقالعاده بود.» گفت هنرپیشگان تئاتر هنری مسکو این روزها آموزش درست و حسابی ندارند تا بدانند شخصیتهای چخوف در واقعیت چگونه آدمهایی بودند؛ گفت منزلت اجتماعی، نگرشها، رفتارها، لهجهها، فرهنگ آنها در کل، دید آنها، و عادات و آداب و رسومشان برای هنرپیشههای جویای نام ِ امروز همچون کتابی است بسته. هیچکس به اندازۀ بیوۀ چخوف، اُ لگا کنیپر، و البته خود استانیسلاوسکی بدین امر واقف نبود. بزرگترین هنرپبشۀ آن دوره که هنوز زنده است کسی نیست بجز کاچالوفِ بیهمتا، اما او هم به سرعت دارد پیر می شود. پرسیدم هنگامی که او بازنشسته شود و در حالیکه عمر مدرنیسم بسر رسیده است و ناتورالیسم رو به زوال است، آیا حرکت تازهای آغاز خواهد شد؟ تایروف تردید داشت: « دقایقی پیش عرض کردم زمانه همواره تغییر میکند. اما گاه هم تغییر نمیکند، و این بدتر از هر چیز است» و سپس دلتنگ و افسرده سکوت اختیار کرد. تایروف در هر دو مورد حق داشت. به یقین کاچالوف بهترین هنرپیشهای بود که در عمرم دیده بودم. او که در نخستین اجرای باغ آلبالو ی چخوف ( در 1904) نقش جوان دانشجو را بازی کرده بود، حالا دراجرای جدید آن در نقش گایف نه تنها تماشاگران را جادو میکرد، بلکه سایر هنرپیشگان روی صحنه هم نمیتوانستند چشم از روی او برگیرند؛ صدایش چنان گیرا و حرکاتش چنان بیانگر و افسونکننده بود که دلت میخواست تا ابد چشم و گوش خود را متوجه او کنی، که البته توازن نمایش را ممکن بود بر هم بزند، اما بازی کاچالوف آن شب همانند رقص اولانووا در بالۀ سیندرلا ی پروکوفیف، که یک ماهی بعد دیدم – و همچون شالیاپین در بوریس گودونوف که سالها پیش دیده بودم – در حافظهام به مثابۀ قلهای تسخیرناشدنی ثبت شده است که همۀ بازیهای بعدی را به محک آن میسنجم. این سه هنرمند روس از نظر قدرت بیانشان بر صحنه به گمان نگارنده در تمامی قرن بیستم بیهمتا هستند.
آن شب، کورنی چوکووسکی ، از سرآمدان نقد ادبی، که سر میز در طرف راست من نشسته بود، با طنز و افسون نادری دربارۀّ نویسندگان روسی و انگلیسی حرف زد. از جمله گفت که ترک نابهنگام مجلس از سوی میهمان افتخاری (پریستلی) وی را به یاد دوروتی تامپسن، روزنامه نگار آمریکایی در سفرش به روسیه انداخته بود. خانم تامپسن، شوهرش سینکلر لوییس را نیز به همراه داشت که در دهۀ سی در روسیه نام و آوازۀ بسیار داشت: « من و تنی چند از دوستان اهل قلم برای دیدار جناب سینکلر به هتلاش رفتیم تا به او بگوییم که رمانهای شگفتانگیزش چه ارج و قربی نزد ما دارد. او پشت به ما نشست و به ماشین کردنش ادامه داد، و حتی یک بار بر نگشت نگاهی به ما بیندازد و یا کلمهای بر زبان بیاورد. این همه تکبر هیچ صورت خوشی نداشت.» من با نهایت خلوص به عرض ایشان رساندم که آثار خود وی را محققان زبان روسی در کشورهای انگلیسی زبان میخوانند و بس ارج مینهند، از جمله موریس بورا ( که در خاطراتش داستانی از ملاقات با چوکووسکی در سالهای جنگ اول جهانی تعریف کرده است) و اُلیور اِلتون، تنها نویسندگان انگلیسی علاقهمند به ادبیات روسی که در آن زمان از نزدیک میشناختم. چوکووسکی گفت دو بار به انگلستان سفر کرده است، نخست در آغاز قرن که خیلی فقیر بود و گاه و بیگاه کاری از سر تصادف پیدا میکرد و چند شیلینگی کاسب میشد. گفت انگلیسی را از طریق خواندن گذشته و حال (Past and Present) و سارتور رسارتوس (Sartor Resartus) از کارلایل یاد گرفته بود، و تعریف کرد که این دومی را به بهای یک پنی خریده بود، و بعد دست کرد و کتاب را ازجیب کتاش در آورد. گفت در آن روزها از مشتریان دائمی کتابفروشی شعر (Poetry Bookshop) بود که صاحب نامدارش هارولد مونرو با او دوست شده و به تنی چند از ادیبان انگلیسی معرفیاش کرده بود، از جمله به رابرت راس، دوست اُسکار وایلد، که خاطرات خوشی از او داشت. گفت در کتابفروشی شعر خیلی خودش را فارغالبال احساس میکرد، و این حال را هیچ جای دیگری در انگلستان پیدا نکرده بود. او، همانند هرتسن، مبهوت و مفتون ساختار اجتماعی جامعۀ انگلیس و آداب و رفتار آنان بود؛ اما، همانند هرتسن، نتوانسته بود با کسی باب دوستی بگشاید. شیفتۀ ترولوپ بود : « چه کشیشهای جالبی؛ چقدر فریبنده و چقدر غریب! چنین کشیشهایی را هرگز در روسیۀ قدیم نمیتوان یافت. اینجا کشیشها یک مشت آدم تنبل و ابله و حریص بودند؛ مشتی بدبخت فلک زده! کشیشهای امروزکه بعد ازانقلاب خیلی بهشان سخت گذشته است سر و گردنی بهتراند: دست کم سواد خواندن و نوشتن دارند، و عدهایشان هم آدمهای محترم و شایستهای هستند. ولی شما ممکن نیست بتوانید با کشیشهای ما آشنا بشوید؛ لزومی هم نخواهد داشت. یقین دارم که روحانیون انگلیسی هنوز هم دلپذیرترین آدمهای روی زمیناند.» سپس داستان دیدار دوماش را در سالهای جنگ اول جهانی تعریف کرد، و آن هنگامی بود که به همراه گروهی روزنامهنگار روس به انگلیس رفته بود تا گزارشی از فعالیتهای مردم در جبهۀ داخلی فراهم آورند. و آنجا آخر هفتهای را در نوزلی( Knowsly) مهمان لُرد داربی(Darby) بودند، اما چوکووسکی نه با جناب لُرد وجه اشتراکی پیدا کرده بود و نه در آن ناحیه آب خوش از گلویش پایین رفته بود.
(لطفاً برای ادامهء مطلب، بخش دوم مقاله را بخوانید.)